خوزمرگان2
تجدید دیدار سلامي از يه وجود گرم( مهربون و بامرام. مي دونين چرا ميگم مهربون و بامرام؟ چون تو اين 2ماه و اندي كه نبودم بازم لطفشونو از حضور در وبلاگ بنده دريغ نكردن.با اينكه شايد خيلي هاشون فكر ميكردن تو اين مدت حتي يه بار هم بهشون سر نزدم.به خيلي از كسايي كه اين فكرو كردن بايد بگم: متاسفم!( ولي خداييش دلم براي همه ي دوسايي كه تو اين فضاي مجازي باهاشون در ارتباطم تنگ شده بود. حالا این چند بیتم می چسبونم به ته مطلبم که بشه نقل این پست: به یکی وسوسه از راه مرو آدم باش قصر فردوس خدا داده به دنیا مفروش عصمت یوسف خود را به زلیخا مفروش نفس عمر شتابنده ب فرمان تو نیست فرصت طاعت امروز به فردا مفروش امروز دوباره پنجره ي دلم رو باز كردم: به به چه نسيم دل انگيزي! چه عطر خوشبويي! چه طبيعت آرام بخشي! آنچنان مغرق در اين زيبايي ها بودم كه غبارها و نقطه چين ها را كمتر مي ديدم. در آن دور دستها پشت هر بهار و پاييزي، نقطه اي روشن خيره ام كرد. مدرسه. روي نيمكت هاي چوبي، رو به تخته، دست در دست همكلاسي. من در آنجا دانش آموز بودم. كودكي 7 يا شايدم 11 ساله. غرق در بازي هاي بچه گانه. در دويدن هاي كودكانه هيچ وقت فكر نكردم لحظه هاي شيرين من هم در دفتر خاطرات روزگار حك مي شود، خاك مي خورد، شايدم كمرنگ مي شود! اما باور دارم مي توانم آن را از پنجره ي دل صاحبش ببينم. پس امروز با افتخار فرياد ميزنم: " من شاگرد تمام بزرگاني هستم كه در قلب كوچكم جاي گرفتند. آنان كه عظمت نگاهشان رخنه اي ژرف در قلب من است، كه از آن مي توانم ستاره هاي پرنور آسمان سياه شب را ببينم." پس امشب تمام ستاره ها را شاهد مي گيرم و زمزمه ميكنم: بار الهي، كاش لايقم بدانن تا خاك قدومشان را توتياي چشمانم كرده و دستان پر مهر گچ خوردشان را بوسه باران كنم. 14/8/87 سلام امروز اولين روز كاريم بود. تا حالا در مورد رشته و شغل و علاقم هيچ صحبتي در وبلاگم نكرده بود، اما... اما امروز فهميدم كارمو دوست دارم. وارد مدرسه كه شدم با اولين نفري كه رو به رو شدم مدير مدرسه بود. سلام كردم. پس از جواب دادن گفت: خانم ... ؟ گفتم : بله. خيالم راحت شد. واقعا خدارو شكر ميكنم ! چون كلاسيو بهم دادن كه هميشه آرزوشو داشتم. آمادگي. ظاهر كلاسم كلي كار لازم داره. دلم مي خواد هر چه زودتر به كلاسم سر و سامون بدم. اميدوارم لياقت اعتمادي كه مدير مدرسه و اولياي دانش آموزان بهم كردند رو داشته باشه و عهدي كه در بدو ورود به تربيت معلم( سوگند معلمي) با خودمو خدا بستمو هيچ وقت فراموش نكنم. پيشنهادا و راهنمايي هاي دوستان محترم رو هم براي موفقيت هر چه بيشتر در اين راه با جون و دل مي پذيرم. دوري، فراق، دلتنگي، غربت، مي شود درمانش كرد؟ كس اگر مي داند كاش بگويد تا مداوايش كنم... ! داشتم يكي از دفتراي چند سال قبلمو ورق ميزدم. ديدم اولش يه سري مطالب درسي نوشتم و بعدش چندتا از ابيات و شعرايي كه دوست داشتمو اون تو يادداشت كردم. چندتا برگه هم لاي دفتر بود كه بازم مطالبيو كه دوست داشتم تو اونا نوشته بودم . يه دفعه چشم به يه برگه ي A4 افتاد. يه برگه ي حاشيه بندي شده كه بالاش يه جمله ي حكيمانه نوشته و سمت چپش هم تايپ شده "بچه هاي ايران 6". "بچه هاي ايران" نام نشريه اي بود كه با دو تا از بچه ها از دوران راهنمايي درست ميكرديم. و اين يكي برا اول يا دوم دبيرستان بود. يه متن طنز كه يكي از اعضاي نشريه نوشته بود. متن قشنگيه كه با نزديكي ايام مدرسه نوشتنش بي ربط و خوندنش خالي از لطف نيست: امروز هم مث روزاي ديگه كله ي سحر بيدارمون كردن بريم مدرسه. اگه بدوني اين ننه عين هو مار بهت ميپيچه. اينقدر گير ميده، اونم سه پيچ. مجبورت ميكنه قيد همه چيو بزني و بيدار شي. اونم چه بيدار شدني، تا ساعت هفت شه هفت دفعه چرت زديمو بيدار شديم. نمي دونم خدا واسه چه مدرسه ساخته. حتما خودش يه چي ميدونسه ولي ما كه چيزي حاليمون نشد. زنگ اول مث همه ي زنگ اولاي دنيا رياضي. چه معلمي! با يه عينك گنده ي ته استكاني، يه صورت شكسته ي گچ خورده كه وقتي فرمولاي هندسه و اتحادو درس ميده، معمولا با حساباي ته جيبش قاطي ميكنه. تا پشت ميكنه به بچه ها و رو به تخته همه ميريزن به هم. آخه تو دنيايي كه اصل اصل وزن جيبته حساب و هندسه به چه دردت ميخوره؟ چه ميدونم اين مزخرفات چيه سر هم ميكنن و به خوردمون ميدن. جونم واستون بگه زنگ كه ميخوره عين زنگ ساعت همه بچه ها أ خواب پا ميشن. ميريم تو حياط. اونم چه حياطي! يه وجب جا كه صدو چندي آدم ميريزن توش. اصلا مگه ميشه ميري كنار شير آب يا اين شير لامسب خرابه يا اگه اون آدم باشه و درست، آب نيست. اين يكي رو مگه ميشه تحمل كرد؟ زنگ بعد شيمي. با يه معلم أ رياضي بدتر. مياد دونه دونه همه مولكول هاي دنيا رو مياره پاي حساب ولي خودش بي حساب. تازه امروز برگه هاي نازنينمونو هم آورده بود. يكي يكي اسمارو خوند تا به من فلك زده ي بدقلق رسيد. نمره كه چه عرض كنم، يه گردي بود كه دوتا خط سابدوشش بودن. آقا جاتون خالي رفتيم واسه اعتراض معتراض. آقا اين چه جورشه حداقل يه دويي يه دهي. أ پشت عينكش يه نيگا چپ به ما كرد و كفت: برو بشين سر جات. مام مث بچه ي آدم رفتيم نشستيم. تازه اون موقع بود كه يادمون اومد جلسه ي قبل يه خورده از خط به در شده بوديم. همون وقت فاتحه ي همره رو تا آخر سال خونديم. يه روز شهريورمون هم پر شد. آقا سرتونو درد نيارم، أ مدرسه كه ميزني بيرونتازه گير بيرون شروع ميشه. ميخندي ميگن چرا ميخندي؟ راه ميري ميگن كجا؟ اونجايي رو كه ما خط كشيديم باس راه بري. والا ما نفهميديم تو اين دنيا باس حساب پس بديم يا اون دنيا تازشم معلوم نيست باس به كي حساب پس بديم؟ به اوس كريم كه مخلصشيم يا به ... . والا اوسا خودش بهتر ميدونه، ننه هم كه ميگه فقط خودشه و خودش ولي بيرون يه خبر ديگس ... دريچه ها ما چون دو دريچه رو به روي هم آگاه ز هر بگو مگوي هم هر روز سلام و پرسش و خنده، هر روز قرار روز آينده. عمر آينه بهشت اما... آه بيش از شب و روز تير و دي كوتاه اكنون دل من شكسته و خسته است زيرا يكي از اين دريچه ها بسته است نه مهر فسون و نه ماه جادو كرد نفرين به سفر كه هر چه كرد او كرد سلام ابتدا از تمام دوستاي گلي كه سر ميزنن و به بنده اظهار لطف مي كنند اما بنده فرصت نكردم جواب محبتاشونو بدم معذرت مي خوام. بعدشم اينكه با خودم ميگفتم خيلي وقته نرفتم سراغ مناجات هاي خواجه عبدالله، تصميم گرفتم اين دفعه با هم فيضشو ببريم. پس گوشه اي از مناجات هاي دلنشين خواجه عبدالله را مي خونيم: الهي علمي ده كه در آن آتش هوا نبود و عملي ده كه در او آب ريا نبود الهي ديده اي ده كه جز تماشاي ربوبيت نبيند و دلي ده كه غير از مهر عبوديت تو نگزيند الهي نفسي ده كه حلقه بندگي تو در گوش كند و جاني ده كه زهر حكمت تورا نوش كند الهي يافت تو آرزوي ماست اما دريافت تو نه به بازوي ماست الهي آفريدي ما را رايگان روزي دادي ما را رايگان بيامرز ما را رايگان كه تو خدايي نه بازرگان. الهي همه مي خواهند كه در تو نگرند ومن مي خواهم كه تو در من نگري الهي اگر امانت را نه امينم روزي كه ميسپردي مي دانستي كه چنينم ببخش بر دل حزينم كه مروت نبود عقوبت بر اينم. الهي به حرمت ذاتي كه تو داني و به حرمت صفايي كه چناني و به حرمت آن نامي كه تو آني به فرياد ما برس كه تواني. يا رب زتو آنچه من گدا مي خواهم افزون ز هزار پادشاه مي خواهم هر كس ز در تو حاجتي مي خواهد من آمده ام از تو ترا مي خواهم "بازم، خداحافظ" سعي كرده بودم بهش دل نبندم. فقط مي دونستم اون بهم عادت كرده. لحظه اي كه وازه ي تلخ "خداحافظي" مي خواست بشه آخرين حرفي كه به هم مي زنيم، چشامو رو هم گذاشتم و تازه فهميدم تمام سعي ام بي فايده بوده! ذهنم پر شد از تمام حرفاش. انگار اونا هم اومده بودن تا لحظه ي وداع تنها نباشم: " گلم، تكيه گاهم، مواظب خودت باش، تويي همه كسم، مهربونم، خيلي دوست دارم،... " اما ناگزير بوديم و حرف آخر اين شد: " خداحافظ" دوسش دارم. دوسم داره. ادامه ي سخنان بزرگمهر: گفتم: بهتر از زندگاني چيست؟ گفت: نيكنامي. گفتم: چه چيزي است كه بر دليري نشان بود؟ گفت: عفو كردن در قدرت. گفتم: از كارها كه خردمند كند چه بهتر است؟ گفت: آنكه بد را از بدي باز دارد. گفتم: از زندگاني مردم كدام ساعت ضايع تر است؟ گفت: آن زمان كه به جاي كسي نيكي تواند كرد و نكند. گفتم: چه چيز است كه مروت رت تباه كند؟ گفت:چهار چيز. مهتران را بخيلي و دانشمندان را عجب و زنان را بي شرمي و مردان را دروغ. گفتم: چه چيز است كه كار مردم پارسا تباه كند؟ گفت: ستودن ستمكاران. گفتم: از مردم كدام به فرد سر است؟ گفت؟ آن كسي كه بيش داند و كم گويد. گفتم: خردمندان را پشيماني از چه خبر دهد؟ گفت: از شتاب كردن در كارها. گفتم: چه چيز است كه حيثيت را ببرد؟ گفت: طمع. گفتم: تواضع چيست؟ گفت: روي داشتن با فروتر از خود و از همچو خودي فروتر نشستن و از دريا دور بودن. گفتم: چند چيز است كه از اولين نتوان بود هر چند به آخر بزرگ شود و اول اندك نمايد؟ گفت: بدخويي و وقار داشتن كارها. گفتم: نيكويي را به چه چيز شكر كنم؟ گفت: به سه چيز. دوستي به دل و ثنا به زبان و مكافات به كردار. گفتم:از چه چيز پرهيز كنم؟ گفت: از مزاحم كردن با زيردستان خويش و بي فرهنگان. گفتم: چه كنم نامردان مرا دوست دارند؟ گفت: در معاملات سهم مكن . دروغ مگوي و به زبان كسي را مرنجان. گفتم: از علم آموختن چه يابم؟ گفت: اگر بزرگ باشي نامدار شدي و اگر درويش توانگر گردي و اگر مجهول با شما شناخته شوي. گفتم: از خوبي چه گزينم تا هيچ جاي غريب نباشم؟ گفت: از جايگاه تهمت و كم آزار باش و ادب به جاي آور. گفتم: چند چيز است كه زندگاني بدان آسان توان كرد؟ گفت: سه چيز. پرهيزكاري و بردباري و بي طمعي. بزرگمهر يا بوزرجمهر، طبق برخي روايات نام وزير خسرو انوشيروان، پادشاه ساساني است. بزرگمهر به خردمندي و فرزانگي شهرت دارد . پند نامه اي به زبان فارسي پهلوي به او نسبت داده اند. بزرگمهر را گفتم از خداي چه خواهم كه همه چند خواسته باشم؟ گفت: سه چيز. تندرستي و توانگري و ايمني. گفتم: چه چيز است كه به همه وقت سزاوار بود؟ گفت: به كار خود مشغول بودن. گفتم: در جواني و پيري چه كار بهتر آيد؟ گفت: در جواني دانش آموختن و در پيري به كار آوردن. گفتم: از دوست ناشايسته چگونه بايد برید؟ گفت: به سه چيز. به ديدنش نارفتن و حالش نا پرسيدن و از او آواز ناخواستن. گفتم: كارها به كوشش است يا به معنا؟ گفت: كوشش قنا راسبب مي شود. گفتم: از جوانان چه بهتر و به پيران چه نكوتر؟ گفت: از جوانان شرم و دليري و بر پيران دانش و آهستگي. گفتم: مهتري كه را شايد و مهتر، كي برآسايد؟ گفت: مهتري آن را شايد كه بد از نيك بداند و مهتر آن كه برآسايد كه كار به كاردانان دهد. گفتم: خدا را ز كه بايد كرد تا رسته باشم؟ گفت: از مردم چاپلوس و خسيس كه توانگر شده باشد. گفتم: نيكي كردن بهتر است يا از بدي دور بودن؟ گفت: از بدي دور بودن سير همه ي نيكي هاست. گفتم: چون است كه از مردم حقير علم نياموزند؟ گفت: زيرا كه عالم حقير و حقير علم نباشد. گفتم: از عيب هاي مردم كدام زيان كارتر است؟ گفت: آن كه به وا پوشيده باشد. گفتم: چه چيزي است كه دانش را بيارايد؟ گفت: راستي. گفتم: بهتر از زندگاني چيست؟ ... ادامه اش در پست بعدی... اينك كه طبل تير غزل خداحافظي سر داده خبر از آمدن بهار گل من مي دهد. اما مرا مي آزارد، اينكه چگونه به او نشان دهم شوق آمدن اين بهار را. در تلاطم فكر و قلبم سكوت را به لبهايم هديه مي كنم. شور از راه رسيدن ميلادش را به قلبم مي سپارم. به گمانم نواي آن را مي شنود. بودن در كنار دلش شده عادت دل من تو ميگي با اين كارش، بد عادت شده دل من؟ سلامي گرمتر از گرماي تير ماه جنوب به همه ي عزيزان. بلاخره بعد از حدود يك هفته برگشتم. يه هفته ي كاملا شلوغ و شاد. البته با يه ناراحتي كوچولو كه خواست خدا بود و ما هم راضي به رضاي او. شلوغي و خوشحالي به خاطر عروسي داداشم و ناراحتي به خاطر به هم خوردن حال خواهرم تو شب عروسي. هر چي باشه بازم خدارو شكر. همه ي دوستاي گل خوبن؟ روزت مبارک. روز پدر مبارک تمام باباهای دنیا خدایا کفر نمیگویم، پریشانم، چه میخواهی تو از جانم؟! مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی. خداوندا! اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟! خداوندا! اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… "دکتر علی شریعتی" يكي از چيزايي كه خيلي واسم جالبه و مدتيه فكرمو مشغول كرده، رفتارا و حركات داداشامة!!! اونم كي؟ آها حالا اينجاش جالبه! بيا پايين تا بهت بگم بيا بيا بيا بيا خب زيادم فكرتو مشغول نكنم وقتي كه وقتي كه نامزداشون يا خانواده هاي اونا ميان خونمون. اصلا از اين رو به اون رو ميشن. حالا نه اينكه رنگ عوض ميكنند يا يا يه شخص كلا جديدي ميشن. نه! مثلا تو كاراي خونه كلي كمك مي كنند،تا آخرين لحظاتي كه اونا هستند، از خونه نمي رن بيرون و الي آخر. خيلي دوست دارم بدونم بقيه چه جورين يا چرا اينجورين؟!! باز هم دل معصومم و من پر غوغا. اين بار چرا خود را ز من جدا مي داني؟ به خيالت تو را سوا ز خود مي دانم؟ چندي ست نيمه شب در انتظارم تا پلك هايت را بر هم بگذاري، گونه هايت فرش اشك هايي مي شود كه پهناي صورتت را نوازش مي كنند. ............ دل من! دل گل من! مهرباني كه تا ديروز قلبش براي تو، نگاهش به سوي تو، دست هايش نيمه ي دست هاي تو و درياي مهرش از براي تو بود، امروز براي تو شده است يادگار روزهاي خوب. ... و تنها اينگونه مي تواني صدايش كني: "او" همين و بس. كارم شده يك جا نشستن، دست زدن زير چونه، به يك نقطه خيره شدن و فكر كردن به لحظه لحظه ي با اون بودن. فكر كردن به تمام حرف ها و حركاتي كه با هم داشتيم. اما هر چه بيشتر در خاطرات گذشته قدم مي زنم، كمتر اثري از بدرفتاري، تند خلقي يا حتي كوچكترين رنجشي در او يا حتي خودم مي بينم. چنان با من حرف مي زد و چنان با او حرف مي زدم كه انگار گلي از گلستان چيده و آن را مي بوييم. حتي دلم نمي آمد آن گل را نوازش كنم كه شايد گلبرگ هايش خراشيده شود. در كنج خلوت تنهاييم بارها تصميم گرفته بودم حرف دلم را به او بزنم. اما پرده ي شرم ميان من و او چنان ضخيم بود كه عمق احساساتم نيز به ندرت مي توانست رخنه اي در آن ايجاد كند. شايد حرف دل او هم اين بود. اما هيچ وقت آن را بر زبان نياورد. همين متانت و غرور مردانه ي او بود كه مرا بيش از پيش تشنه ي او مي كرد. چنان آرام و محتاطانه با من حرف مي زد كه گويي فكر مي كرد هواي نفسش مرا آزار مي دهد...! اما نمي دانست و هرگز ندانست من محتاج به لمس گرد راهش هستم، چه رسد به احساس هواي مقدس نفسش. تمام لحظه هايم پر بود از محبت او. با خود مي گفتم كاش مرا از آن خود بداند و به ديگري نينديشد. اما امروز كه پرده ي كاشكي ها و خيال ها را كنار مي زنم با خود مي گويم، شايد در تمام اين مدت ديگري از آن او بوده... دوم دبيرستان بود كه تازه فهميدم چرا بزرگترها آرزو مي كنند به دوران كودكي برگردند! آخه آدم كه بزرگتر شد تازه مي فهمه دنيايي كه تو اون زندگي مي كنه، چقدر بزرگ و به هم پيوسته است! بچه كه هستي دلتنگي هات و درد دلهات، از قهر كردن با دوستي كه فردا دوباره باهاش آشتي مي كني و گم شدن چند ساعته ي اسباب بازي هاتو، خريد هر چه زودتر و قشنگ تر لباس عيد و عروسي و حالا شايدم چشم غره ي مامان و بابا فراتر نمي ره. اما... اما بزرگتر كه شدي تازه مي فهمي علاوه بر خودت آدمايي دورو برتو گرفتن كه دنياي اونا شايد كم ارزش تر از دنياي خودت نباشه. ... دوباره داره آخر ماه مياد و داداشم بايد قسط وامشو بده، واي خداي من خلقيات نامزدشو درست كن، به مشكلي بر نخورن، مامانم هميشه تو خونه تنهاست، چقدر خستش ميشه، فرزند صالح شده يه آرزو واسه بزرگترها! خدايا زندگي دوستم و شوهرش چرا بايد اين جوري باشه؟ خدايا داييم يه كار خوب گيرش بياد، 11ساله ازدواج كردن بچه ميخوان، به صلاحشون نيست؟ باباي دوستم يه كار ثابت پيدا كنه، كمكش درساشو بخونه و كنكور قبول بشه، چرا كودك فلسطيني و عراقي بايد تا صبح پلك بزنه؟ ... كاش بسازيم جهاني را كه در آن همه با هم شاد باشيم به ياد هم باشيم. كمترين كار، والاترين ارزش. هم اتاقي عزيزم صحنه اي كه تو ذهنم مونده و شايد هيچ وقت پاك نشه، مربوط به روزيه كه دم در خوابگاه منتظر آزانس بودم (30/تير)، و شماها اومده بودين بدرقه بنده و تعدادي از دوستان. اون روز به ديوار خوابگاه نكيه داده بودي و چشمات
) در يه روز بارونيه زمستون به همه ي دوستاي
) اينجارو اشتباه اومدي. بنده از خودم رد پا نذاشتم.![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

